+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 15:32  توسط حمزه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:57  توسط حمزه
|
به نام خداوند جهان افرین 

سلام به همگی خوبین همه



خدايا فقط تو


"خدايا فقط تو"

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد،

تو او را خراب کردي،
خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،

تو دلم را شکستي،

عشق هر کسي را که به دل گرفتم،
تو قرار از من گرفتي،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،

براي دلم امنيتي به وجود آورم،
تو يکباره همه را برهم زدي،

و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،

تا هيچ آرزويي در دل نپرورم

هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم....

تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم

و به جز تو آرزويي نداشته باشم،
و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،

و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...

خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."


شهيد چمران


یا حق







+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:17  توسط حمزه
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:43  توسط حمزه
|
سلام
نماز روزه هاتون قبول
السلام علیک یا امیر المومنین علی (ع)

ای خدا در این ماه پر برکت از تو میخواهم که ما رو جای این نجار قرار بدی
دو برادر سالها با هم در مزرعهاي که از پدرشان به ارث رسيده بود...!
دو برادر سالها با هم در مزرعهاي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوءتفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند. يک روز صبح، در خانه برادر بزرگتر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار ميگردم، فکر کردم شايد شما کمي خردهکاري در خانه و مزرعه داشته باشيد؛ آيا امکان دارد کمکتان کنم؟ برادر بزرگتر جواب داد: بله، اتفاقا من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. آن همسايه در حقيقت برادر کوچکتر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد و آنها وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتما اين کار را به خاطر کينهاي که از من به دل دارد، انجام داده. سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم. از تو ميخواهم بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم. نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازهگيري و اره کردن الوار. برادر بزرگتر به نجار گفت: من براي خريد به شهر ميروم؛ اگر وسيلهاي نياز داري، برايت بخرم. نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چيزي لازم ندارم. هنگام غروب، وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشماناش از تعجب گرد شد؛ حصاري در کار نبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟ در همين لحظه، برادر کوچکتر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگتر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشاش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پلهاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....
یا حق
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:36  توسط حمزه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:7  توسط حمزه
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:55  توسط حمزه
|
به نام خدای جهانیان
سلام بچه ها خوبین
امیدوارم که در این روزهای پر برکت ارزوهایتان مثل این مرد جوان نباشد
و همچنین به ارزوهایتان برسید
مرد جوانی بود که
. . .
مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد و به زودی فارغ التحصیل می شد
.چندین ماه بود که یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست.
با نزدیک شدن به روز فارغ التحصیلی، مرد جوان دائماً به دنبال علائمی حاکی از خرید اتومبیل بود
. بالاخره، در صبح روز فارغ التحصیلی پدر او را به اتاق خود فرا خواند و به او گفت که چقدر از داشتن چنین فرزند خوبی به خود می بالد و چقدر او را دوست دارد.
سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده شده بود، به دست او داد
. مرد جوان کنجکاو و البته با نوعی احساس ناامیدی، هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد. با دیدن هدیه، مرد جوان از کوره در رفت، صدایش رابلند کرد و با عصبانیت گفت : "با این همه پولی که داری، فقط یک انجیل به من می دهی ؟ " و مانند گردبادی خشمگین به سرعت خانه را ترک کرد و انجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت.
سالهای بسیاری گذشت و مرد جوان موفقیتهای بسیاری در راه تجارت کسب کرد
. خانه ای زیبا خریده و خانواده گرمی تشکیل داده بود. در همین سالها، روزی با خود فکر کرد که الان باید پدرش بسیار پیر شده باشد و بهتر است که به دیدن او برود .او پدر را از صبح آن روز فارغ التحصیلی ندیده بود.
قبل از آنکه وسایل رفتن را مهیا کند تلگرامی با این مضمون دریافت کرد که پدرش در گذشته و در وصیتنامه ای همه دارایی خود را به او واگذار کرده است، و او باید هر چه زودتر به خانه پدری رفته و به امور رسیدگی کند
.
وقتی به خانه پدری رسید، ناگهان غم و پشیمانی بر دلش نشست
. به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت و در میان آنها، انجیلی را که هنوز به همان نویی، همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود، پیدا کرد.در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود، کتاب مقدس را باز کرد و به ورق زدن آن پرداخت. در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود، ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد.روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود و این نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود. همچنین روی آن تاریخ روز فارغ التحصیلی او و این لغات درج شده بود . به طور کامل پرداخت گردید.
تا به حال، چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم فقط به این خاطر که ظاهر امر آن طور که ما انتظار داشته ایم نبوده است؟
نمی دونم من خودم به شخصه موقعیتهای اینجوری زیاد داشتم و البته بعضی را به سبب بی تجربگی و بعضی را به سبب غرور و تکبر جوانی از دست داده ام و خوب اوایل زیاد ازشون یاد می کردم و اینکه کاش اینکار رو کرده بودم و کاش آن حرف را نزده بودم
.
البته همه ی اینها تجربه های با ارزشی است که دنیای زیبای آینده ی ما را می سازد
.
آرزو، رویا و هدف همگی کلمات زیبایی هستند که خدا در ذهن ما قرار داده تا با ساختن آنها زندگی خود را به سوی آنچه دوست داریم پیش ببریم
.
رویاهای ذهنتان پربار و برآورده باد. یاحق
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:10  توسط حمزه
|
به نام خدا



سلام بچه ها ماه رمضان هم رسید از امشب باید روزه بگیریما
بچه ها لطفآ نظرات خودتون رو در موردماه رمضان بنویسید این که چرا خداماه رمضان رو سر راه ما قرار داده

یاحق
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:5  توسط حمزه
|
دوباره سلام ببخشید دیر شد ولی اومدم
ديوان حافظ
اي دل به كوي عشق گذاري نميكني اسباب جمع داري و كاري نميكني
چوگان حكم در كف و گويي نمي زني باز ظفر به دست و شكاري نميكني
اين خون كه موج ميزند اندر جگر تو را در كار رنگ وبوي نگاري نميكني
مشكين از ان نشد دم خلقت كه چون صبا بر خاك كوئ دوست گذاري نميكني
ترسم كز اين چمن نبري استين گل كز گلشنش تحمل خاري نميكني
دراستين جان توصد نافه مدرج است وان را فداي طره ياري نميكني
ساغر لطيف و دلكش مي افكني به خاك و انديشه از بلاي خماري نميكني
حافظ برو كه بندگي پادشاه وقت گر جمله ميكنند تو ياري نميكني
لطفآ نظر یادتون نره

با تشکر:یاحق
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:53  توسط حمزه
|