تبليغاتX
جدیدترین چت روم چت روم چت چت فارسی چت

جدیدترین چت روم چت روم چت چت فارسی چت

سلام بعد از ماه ها باز اومدم با يك چت روم كه بيشتر از10 لينك رو به خودش اختصاص داده و در نوع خودش بي نظيره  ادرس چند تا ازلينكهاي چت روم    

چت روم بیا پی ام بهترین در ایران

چتانه چت رومی برای دوستی ودوست یابی

چت روم رابین چت برای تمام سنین

چت رومی برای یزدیهای گلم

چت روم کل کل و خنده و عشق و حال

 راستي براي ورود به چت روم نياز به جاوا داريد شما ميتوانيد جاوا را از اينجا دانلود كرده و بعد از نصب و باز كردن دوباره وبلاگ وارد چت روم شويد

براي دانلود جاوا اينجا رو كليك نماييد

حتما يه سر بزنيد

خيلي توپ  منم اونجام

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 15:32  توسط حمزه  | 

سلام بچه ها خوبین همگی 

او که جواني نورس بود سراسيمه و شوريده حال در کوچه هاي مدينه گردش مي کرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مي ناليد : (اي عادل ترين عادلان! ميان من و مادرم حکم کن.)
عمر به وي رسيد و گفت : اي جوان ! چرا به مادرت نفرين مي کني؟
جوان : مادرم مرا 9 ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : و پسر من نيستي!
عمر به زن رو کرد و گفت : اين پسر چه مي گويد؟
زن : اي خليفه! سوگند به خدايي که در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اي او را نمي بيند ، و سوگند به محمد (ص) و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمي دانم از کدام قبيله و طايفه است، قسم يه خدا! او مي خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه اي هستم از قريش و تاکنون شوهر ننموده ام .
عمر : بر اين مطلب که مي گويي شاهد داري؟
زن : آري ، و چهل نفر از برادران عشيره اي خود را جهت شهادت حاضر ساخت. گواهان نزد عمر شهادت دادند که اين پسر دروغ گفته ، مي خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادتري بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء (1) جاري کنم.
ماموران جوان را به طرف زندان مي بردند که اتفاقا حضرت اميرالمومنين (ع) در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد براورد : اي پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهي کن. و ماجراي خود را براي آن حضرت شرح داد.
اميرالمومنين (ع) به ماموران فرمود : جوان را نزد عمر برگردانيد. حوان را برگرداندند ، همر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من که دستور داده بودم جوان را زنداني کنيد چرا او را بازگردانديد؟!
ماموران گفتند : اي خليفه ! علي بن ابيطالب به ما چنين فرماني داده ، و ما از خودت شنيده ايم که گفته اي : هرگز از دستورات علي (ع) سرپيچي مکنيد.
در اين هنگام علي (ع) وارد گرديد و فرمود : مادر جوان را حاضر کنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود : چه ميگويي؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت.
علي (ع) به عمر رو کرد و فرمود : آيا اذن مي دهي بين ايشان داوري کنم؟ عمر گرفت : سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين که از رسول خدا (ص) شنيدم که فرمود : علي بن ابيطالب از همه شما داناتر است.
اميرالمومنين (ع) به زن فرمود : آيا براي اثبات ادعاي خود گواه داري؟
زن : آري ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهي دادند.
علي (ع) : اکنون چنان بين آنان داوري کنم که آفريدگار جهان از آن خشنود گردد ، قضاوتي که حبيبم رسول خدا (ص) به من آموخته است ، سپس به زن فرمود : آيا ولي و سرپرستي داري؟
زن : آري ، اين شهود همه برادران و اولياي من هستند.
اميرالمومنين (ع) به آنان رو کرده فرمود : حکم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است؟
همگي گفتند : آري.
و آنگاه فرمود : گواه مي گيرد خدا را و تمام مسلماناني را که در اين مجلس حضور دارند که عقد بستم اين زن را براي اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خود، اي قنبر! برخيز درهمام را بياور.
قنبر درهمها را آورد ، علي (ع) آنها را در دست جوان ريخت و به وي فرمود : اين درهمها را در دامن زنت بيندازو نزد من ميا مگر اين که در تو اثر زفاف باشد (يعني غسل کرده باشي).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت : برخيز!
ر اين موقع زن فرياد برآورد : آتش! آتش ! اي پسر عم رسول خدا! مي خواهي مرا به عقد فرزندم درآوري؟ سوگند به به خدا او پسر من است! آنگاه علت انکار خود را چنين شرح داد : برادرانم مرا به مردي فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او به من رسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد کردند که فرزند را از خود دوم سازم ، به خدا سوکند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.
در اين هنگام عمر فرياد برآورد : اگر علي نبود عمر هلاک مي شد. (2)
1 - هشتاد تازيانه
2 - فروع کافي، کتاب القضايا و الاحکام ، باب النوادر ، حديث 6 ، تعذيب، باب الزيادات في القضايا و الاحکام ، حديث 56
  

راستی اگر خدا بخواهد چهار شنبه میرم مسافرت ۴ -۵ روزه با دوستام  تا چهار شنبه ۱ پست دیگه هم دارم  و بعد میرم  میخوام وقتی بر گشتم  امار بالایی ببینم انشالله 

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:57  توسط حمزه  | 

به نام خداوند جهان افرین

سلام به همگی  خوبین همه

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

خدايا فقط تو

 "خدايا فقط تو"


 

 هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد،

 

 تو او را خراب کردي،

 
خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،


 
 تو دلم را شکستي،

 

 عشق هر کسي را که به دل گرفتم،

 
 تو قرار از من گرفتي،

 
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

 در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،

 

 براي دلم امنيتي به وجود آورم،

 
 تو يکباره همه را برهم زدي،

 

 و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،

 

 تا هيچ آرزويي در دل نپرورم

 

هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم....


 
 تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم

 

 و به جز تو آرزويي نداشته باشم،

 
 و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، 

  


و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...


 خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم." 
 


شهيد چمران

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

یا حق


 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:17  توسط حمزه  | 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir


خوبين بچه ها      چرا ميزنين .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.. خوب ببخشيد دير شد جبران ميکنم  راستي......

رمضون هم تموم شد پس پيشاپيش عيد سعيد فطر رو تبريک نميگم  شوخي کردم تبريک ميگم  و اميدوارم که نماز روزه هاتون قبول باشه

 

      

عيد فطر مبارک. الان جلوي آينه بودم ماهو ديدم.

کجايي؟؟ همه دارن رو پشت بوم دنبالت ميگردن
آخه ماه من ميخوان ببينن فراد عيده يا نه

با تمام شدن ماه رمضان در هاي رحمت خدا بسته خواهد شد. لاي در نموني!

مي توني چشماتو ببندي و منو تو ذهنت تصور کني؟
…تونستي؟…
به شما تبريک مي گم! شما ماه رو ديديد! عيد سعيد فطر مبارک

حلول ماه شوال و عيد سعيد فطر مبارک باد!

عيد فطر، روز چيدن ميوه هاي شاداب استجابت مبارک باد

اين عيد فرخنده را به همگي شما عاشقان و دلدادگان صيام تبريک و تهنيت عرض مي نمايم.

با خوردن اگر حال تو جا مي آيد
خوش باش که ايام صفا مي آيد
آماده به حمله باش در اين شب عيد
وقتي که صداي ربنا مي آيد

عيد سعيد فطر بر شما مبارک باد

عيدرمضان آمدوماه رمضان رفت
صدشکرکه اين آمدوصدحيف که آن رفت

دوستتون دارمبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir    ya hagh   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:43  توسط حمزه  | 

سلام نماز روزه هاتون قبول

السلام علیک یا امیر المومنین علی  (ع)

vwllik0f9x1bma3brz7p.jpg

ای خدا در این ماه پر برکت از تو میخواهم که ما رو جای این نجار قرار بدی

دو برادر سال‌ها با هم در مزرعه‌اي که از پدرشان به ارث رسيده بود...!
دو برادر سال‌ها با هم در مزرعه‌اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي‌کردند. يک روز به خاطر يک سوء‌تفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند. يک روز صبح، در خانه برادر بزرگ‌تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي‌گردم، فکر کردم شايد شما کمي‌ خرده‌کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد؛ آيا امکان دارد کمکتان کنم؟ برادر بزرگ‌تر جواب داد: بله، اتفاقا من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. آن همسايه در حقيقت برادر کوچک‌تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد و آنها وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتما اين کار را به خاطر کينه‌اي که از من به دل دارد، انجام داده. سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم. از تو مي‌خواهم بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم. نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه‌گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ‌تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي‌روم؛ اگر وسيله‌اي نياز داري، برايت بخرم. نجار در حالي که به ‌شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چيزي لازم ندارم. هنگام غروب، وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمان‌اش از تعجب گرد شد؛ حصاري در کار نبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟ در همين لحظه، برادر کوچک‌تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگ‌ترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ‌تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوش‌اش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل‌هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....

 

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:36  توسط حمزه  | 

به نام خدا

سلام بچه ها من اومدم

سال‌ها پيش، مردي زندگي مي‌کرد که هر روز چندين بار با کوزه‌هايي که اون‌ها رو به دو طرف چوبي بسته بود، از رودخانه‌ي بيرون دهکده، آب حمل مي‌کرد و به مردم مي‌فروخت. يکي از کوزه‌ها که قديمي‌تر بود، ترک داشت و تا اون مرد به دهکده مي‌رسيد، نيمي از آبي که توش بود، روي زمين مي‌ريخت. کوزه‌ي سالم هميشه به کوزه‌ي معيوب، سرکوفت مي‌زد که جز دردسر و زحمت، چيزي نداري و تلاش صاحبمون را به هدر مي‌دهي. کوزه‌ي معيوب هم شرمنده بود و خيال مي‌کرد که به هيچ دردي نمي‌خوره. تا اينکه سرانجام يه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت: «مي‌خوام ازتون عذر بخوام، آخه...» ، مرد مهربون، صبحت اون رو قطع کرد و گفت: «‌مي‌خوام خوب به سمت راست جاده نگاه کني و گل‌هاي زيبايي که در طول مسير، رشد کردند رو ببيني.» و ادامه اينکه: «مي‌دوني در تمام دفعه‌هايي که ما از اين مسير، عبور مي‌کرديم، تو اون‌ها رو آبياري مي‌کردي و باعث شدي حاشيه‌ي جاده‌، اين همه زيبا و دوست داشتني بشه؟!» ...... آره عزيز دلم! برخي، پدر و مادر پدرشون رو رها مي‌کنند يا اون‌ها رو به خانه‌هاي سالمندان مي‌برند و گمون مي‌کنند ديگه به درد نمي‌خورند! ، کاشکي خوب چشم‌هامون رو باز کنيم تا ببينيم حضور قشنگ اون‌‌ها ، چه طراوتي رو به ما و چه نشاطي رو به نوگل‌هاي زندگي‌مون هديه مي‌‌ده و کاشکي تا دير نشده كار درست را انتخاب كنيم
یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:7  توسط حمزه  | 

سلام بچه ها نماز و  روزه هاتون قبول باشه

داستان دو فرشته

 

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج  کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .

یاحق 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:55  توسط حمزه  | 

 به نام خدای جهانیان  سلام بچه ها خوبین  

امیدوارم که در این روزهای پر برکت ارزوهایتان مثل این مرد جوان نباشد  و همچنین به ارزوهایتان برسید

مرد جوانی بود که . . .

مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد و به زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بود که یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست.

با نزدیک شدن به روز فارغ التحصیلی، مرد جوان دائماً به دنبال علائمی حاکی از خرید اتومبیل بود. بالاخره، در صبح روز فارغ التحصیلی پدر او را به اتاق خود فرا خواند و به او گفت که چقدر از داشتن چنین فرزند خوبی به خود می بالد و چقدر او را دوست دارد.

سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده شده بود، به دست او داد. مرد جوان کنجکاو و البته با نوعی احساس ناامیدی، هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد. با دیدن هدیه، مرد جوان از کوره در رفت، صدایش رابلند کرد و با عصبانیت گفت : "با این همه پولی که داری، فقط یک انجیل به من می دهی ؟ " و مانند گردبادی خشمگین به سرعت خانه را ترک کرد و انجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت.

سالهای بسیاری گذشت و مرد جوان موفقیتهای بسیاری در راه تجارت کسب کرد. خانه ای زیبا خریده و خانواده گرمی تشکیل داده بود. در همین سالها، روزی با خود فکر کرد که الان باید پدرش بسیار پیر شده باشد و بهتر است که به دیدن او برود .او پدر را از صبح آن روز فارغ التحصیلی ندیده بود.

قبل از آنکه وسایل رفتن را مهیا کند تلگرامی با این مضمون دریافت کرد که پدرش در گذشته و در وصیتنامه ای همه دارایی خود را به او واگذار کرده است، و او باید هر چه زودتر به خانه پدری رفته و به امور رسیدگی کند.

وقتی به خانه پدری رسید، ناگهان غم و پشیمانی بر دلش نشست. به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت و در میان آنها، انجیلی را که هنوز به همان نویی، همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود، پیدا کرد.در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود، کتاب مقدس را باز کرد و به ورق زدن آن پرداخت. در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود، ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد.روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود و این نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود. همچنین روی آن تاریخ روز فارغ التحصیلی او و این لغات درج شده بود . به طور کامل پرداخت گردید.

 

تا به حال، چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم فقط به این خاطر که ظاهر امر آن طور که ما انتظار داشته ایم نبوده است؟

نمی دونم من خودم به شخصه موقعیتهای اینجوری زیاد داشتم و البته بعضی را به سبب بی تجربگی و بعضی را به سبب غرور و تکبر جوانی از دست داده ام و خوب اوایل زیاد ازشون یاد می کردم و اینکه کاش اینکار رو کرده بودم و کاش آن حرف را نزده بودم.

البته همه ی اینها تجربه های با ارزشی است که دنیای زیبای آینده ی ما را می سازد.

آرزو، رویا و هدف همگی کلمات زیبایی هستند که خدا در ذهن ما قرار داده تا با ساختن آنها زندگی خود را به سوی آنچه دوست داریم پیش ببریم.

رویاهای ذهنتان پربار و برآورده باد.  یاحق

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 20:10  توسط حمزه  | 

به نام خدا

سلام بچه ها ماه رمضان هم رسید از امشب باید روزه بگیریما

بچه ها لطفآ نظرات خودتون رو در موردماه رمضان بنویسید این که چرا خداماه رمضان رو سر راه ما قرار داده

fwl9vl4wi1zx9apjyaz.jpg

یاحق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:5  توسط حمزه  | 

دوباره سلام ببخشید دیر شد ولی اومدم

ديوان حافظ                 

اي دل به كوي عشق گذاري نميكني               اسباب جمع داري و كاري نميكني
چوگان حكم در كف و گويي نمي زني              باز ظفر به دست و شكاري نميكني
اين خون كه موج ميزند اندر جگر تو را                در كار رنگ وبوي نگاري نميكني
مشكين از ان نشد دم خلقت كه چون صبا         بر خاك كوئ دوست گذاري نميكني
ترسم كز اين چمن نبري استين گل                  كز گلشنش تحمل خاري نميكني
دراستين جان توصد نافه مدرج است                 وان را فداي طره ياري نميكني
ساغر لطيف و دلكش مي افكني به خاك          و انديشه از بلاي خماري نميكني
حافظ برو كه بندگي پادشاه وقت                      گر جمله ميكنند تو ياري نميكني

لطفآ نظر یادتون نره     

 

a7gc0rm0uurtj7j2wg0b.gif

با تشکر:یاحق

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:53  توسط حمزه  |